داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

 علی بن ابی طالب ، از طرف پيغمبر اكرم ، مأمور شد به بازار برود و پيراهنی برای پيغمبر بخرد . رفت و پيراهنی به دوازده در هم خريد و آورد.

 

   رسول اكرم پرسيد :

 

   «اين را به چه مبلغ خريدی ؟»

 

-به دوازده درهم.

 

-اين را چندان دوست ندارم ، پيراهنی ارزانتر از اين می‏خواهم ، آيا فروشنده حاضر است پس بگيرد ؟

 

-نمی دانم يا رسول الله.

 

-برو ببين حاضر می‏شود پس بگيرد ؟

 

علی پيراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . به فروشنده فرمود :

 

-پيغمبر خدا ، پيراهنی ارزانتر از اين می‏خواهد ، آيا حاضری پول ما را بدهی و اين پيراهن را پس بگيری؟

 

فروشنده قبول كرد و علی پول را گرفت و نزد پيغمبر آورد . آنگاه رسول‏ اكرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند،در بين راه چشم پيغمبر به‏ كنيزكی افتاد كه گريه می‏كرد . پيغمبر نزديك رفت و از كنيزك پرسيد :

 

«چرا گريه می‏كنی ؟»

 

-اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خريد به بازار فرستادند ، نمی‏دانم چطور شد پولها گم شد . اكنون جرئت نمی‏كنم به خانه‏ برگردم.

 

    رسول اكرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنيزك داد و فرمود :

 

-هر چه می‏خواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد.

 

وسپس خودش به طرف‏ بازار رفت و جامه‏ای به چهار درهم خريد و پوشيد . در مراجعت برهنه‏ای را ديد ، جامه را از تن كند و به او داد .

 

   دو مرتبه‏ به بازار رفت و جامه‏ای ديگر به چهار درهم خريد و پوشيد و به طرف خانه راه افتاد . در بين راه باز همان كنيزك را ديد كه حيران و نگران و اندوهناك نشسته‏ است ، فرمود :

 

- چرا به خانه نرفتی ؟

 

- يا رسول الله خيلی دير شده می‏ترسم مرا بزنند كه چرا اين قدر دير كردی .

 

- بيا با هم برويم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت می‏كنم‏ كه مزاحم تو نشوند.

 

    رسول اكرم به اتفاق كنيزك راه افتاد . همينكه به پشت در خانه رسيدندكنيزك گفت :

 

همين خانه است.

 

   رسول اكرم از پشت در با آواز بلندگفت :

 

   «ای اهل خانه سلام عليكم.»

 

جوابی شنيده نشد . بار دوم سلام كرد ، جوابی نيامد . سومين بار سلام كرد، جواب دادند .

 

السلام عليك يا رسول الله و رحمه الله و بركاته.

 

- چرا اول جواب نداديد ؟ آيا آواز مرا نمی‏شنيديد ؟

 

-چرا همان اول شنيديم و تشخيص داديم كه شمائيد .

 

- پس علت تأخير چه بود ؟

 

- يا رسول الله خوشمان می‏آمد سلام شما را مكرر بشنويم ، سلام شما برای‏ خانه ما فيض و بركت و سلامت است .

 

- اين كنيزك شما دير كرده ، من اينجا آمدم از شما خواهش كنم او رامؤاخذه نكنيد .

 

- يا رسول الله به خاطر مقدم گرامی شما ، اين كنيز از همين ساعت‏ آزاد است .

 

   پيامبر گفت :

 

   «خدا را شكر ، چه دوازده درهم پر بركتی بود ، دوبرهنه را پوشانيد و يك برده را آزاد كرد»

 

   «داستان راستان»




 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:47 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47395 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396